حالا که فرصت دوباره ندادی بهم برای جبران، برای برگشتن، پس فکرش رو ببر بیرون از قلب و خواب و سرم. این شاید صدمین باره که اینو ازت می‌خوام. یه چیزی بود و یه جایی تموم شد و حالا فقط مونده تفاله‌هاش. تفاله‌ها رو هم نزن توی مغز من، همه‌ی مغزم بو گرفته. اصلا همه‌ی زندگیم بوی تفاله‌ی خاطره‌ و بیهودگی گرفته‌. میدونی؟ درد داره آدم بین امیدواری و ناامیدی بدوعه. حواست هست چند وقته داری روزای عمر منو بین این دو حال میگذرونی؟ بماند که کار دلم رو به حسرت کشوندی.


از چیزی که این روزا دارم از خودم به بقیه میگم عصبانی‌ام و در عین حال دوستش دارم. از اینکه در جواب چطوری میگم خوبم و از اینکه میخندم و شوخی میکنم و خوش اخلاقم و نگران حال بقیه‌‌ام خسته‌ام. نمیدونم نمیتونم حس واقعیم رو بهشون بگم یا نمیخوام که این کارو بکنم اما هرچی که هست میدونم اوضاع داره خراب میشه و میدونم این حال رو دوست دارم و انتخاب خودمه. اینکه درک میکنم و درک نمیشم سخته و اینکه هیچ تلاشی برای درک شدن نمیکنم سخت‌تر.
۱_کسی نیست. با آهنگا حرف میزنم جای آدما. با گذشته، انتقام، بی‌دلیل، همین خوبه. ۲_نوشته‌های قدیمی رو که میخونم دلم بیشتر میگیره و تعجب میکنم. اون‌روزایی که اونا رو مینوشتم فکر نمیکردم یه زمانی برسم به اینجاها. به ته ته تهش، با این همه خستگی. هزارجور پایان براش تصور کرده بودم جز این یکی. قسم میخورم که توی همه‌ی این سالا حتا یک لحظه هم به همچین چیزی فکر نکرده بودم. این به معنای واقعی کلمه "عجیب و غریب" بودن دنیا رو نشون میده.
گفت اون جای خالی چند ساله‌ی توی دلت رو زمان پرش میکنه غصه‌شو نخور. صبوری کنی حله من توی این کار استادم صبر کنم تا حرفها برام کمرنگ شه صبر کنم تا زخمش خوب شه صبر کنم تا جاش پر شه بعد صبر کنم تا برگردم به زندگی عادی به زندگی قبل از این چند سال به اون زندگی که توش اشک ریختن و صبر کردن رو بلد نبودم
برام عجیبه که اتفاق امروز هزارتا حس توش داشت. واقعا هزارتا. خنده و غم و لبخند و خیرگی و یاد گذشته و فکر آینده و امید و ترس و بی‌قراری و دلهره و شادی و انگیزه و وحشت و دلواپسی و هیجان و حسادت و خجالت و اعتماد بنفس و خاری و . یک عالمه حس خوب و بد دیگه که هیچ کلمه‌ای برای توصیفشون وجود نداره. و عجیبتر این که عین این هزارتا حس، با هم، همه همزمان، توی وجودم بودن و هنوزم بیشترشون هستن. اما تنها نتیجه‌ی اتفاق امروز این بود، این بود که من فهمیدم اون روزایی از
امروز خوب شروع شد اما خوب پیش نرفت. یه نفر از صبح توی بیمارستان کاری کرد که باز یاد حال یک سال پیش خودم بیفتم، باز دلم برای خودم بسوزه و باز بترسم. بعد یه نفر دیگه اومد و باعث شد ته مونده‌ی آوار هم خراب شه روی سرم. بعد رفتم پیش دوست و خونه‌ی زیباش رو دیدم و حرف زدیم و عکس انداختیم و چای خوردیم و چای خوردیم و عکس انداختیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من غمگین‌تر از قبل شدم. کاش فردا که شد حالم بهتر باشه
عجب سال عجیبِ بی‌نتیجه‌ای گذشت، مثل باقی سال‌ها. اما پر اتفاق. بدون هیچ تصمیم‌ مهم یا قدمی رو به جلو. حتی ساده‌ترین کارایی که قصدشون رو داشتم، انجام ندادم. دوچرخه سواری نکردم و درس نخوندم و تلاشی برای شاد بودن نداشتم. اما تنهای تنها خودم رو از افسردگی محض بیرون کشیدم و فقط خودم میدونم با چه زجری انجامش دادم و بهش افتخار میکنم. از حالا به بعد شاید باز هم اشتباه‌هایی داشته باشم، اما دیگه اجازه نمیدم نفسم رو بند بیارن
دیروز اینطوری بود که کارامو ول کردم حتی مریضمو ترخیص نکردم و از ساعت دوازده و بیست و هفت دقیقه تا یک و بیست و هفت دقیقه پاس گرفتم. با ماشین رفتم توی یکی از کوچه پس کوچه‌های ظفر، گریه کردم و برگشتم بیمارستان. تا آخر شیفت توی دلم خالی بود و هر آن اشکام میشد سرازیر شن ولی ناخوآگاه لبخند میزدم وقتی اون نگاهی که به هم کردیم و خنده‌ی روی لبهامون و توی چشم‌هامون رو توی ذهنم مرور میکردم. من به حس خودم مطمئنم.
من از بس که تو خوابتم زخمی ام. من واقعا زخمی ام. خسته و عصبانی ام. ساعت سه و نیم صبحه و من نمیدونم باید به کدوم یکی از ناراحتی هام فکر کنم. مغزم به قول دولت آبادی درد میکنه و کاش برای آروم کردنش برای سبک شدنش راهی بلد بودم. توی این مدت حرفهایی به آدما زدم و احساسم رو جوری براشون توصیف کردم که مطمئن نبودم که درست باشه. بعضی وقتا فکر کردم نکنه زیادی شلوغش کرده باشم. نکنه این حسی که ازش حرف میزنم واقعا توی وجودم نباشه و حالا هم جوابش رو نمیدونم.

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

نکات مهم در خصوص دوربین های مداربسته Everything طراحی سایت و آموزش پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان گروه آموزشی سینامارکت تکست انگلیس|تکست ترجمه شده|تکست پروفایل|عکس نوشته kylerlczmigs0 Seite