دیروز اینطوری بود که کارامو ول کردم حتی مریضمو ترخیص نکردم و از ساعت دوازده و بیست و هفت دقیقه تا یک و بیست و هفت دقیقه پاس گرفتم. با ماشین رفتم توی یکی از کوچه پس کوچههای ظفر، گریه کردم و برگشتم بیمارستان. تا آخر شیفت توی دلم خالی بود و هر آن اشکام میشد سرازیر شن ولی ناخوآگاه لبخند میزدم وقتی اون نگاهی که به هم کردیم و خندهی روی لبهامون و توی چشمهامون رو توی ذهنم مرور میکردم. من به حس خودم مطمئنم. منبع
درباره این سایت